خرید بک لینک
پراید ... زرد و نحیفی از راه رسید ... گفتم نصف راه .... گفت بپر نصف راه. راننده ..سن زیادی داشت و گردن پراید را محکم گرفته بود .نصف, راه که رفتیم ؛ برگشت گفت : این همه سال دو چیز اذیتم کرد .یکی اینکه مزه دهان مان یادمان رفته دوم این که مهر و محبت مان را از دست دادیم.بعد زل زد آسفالتی که تند تند می رفت زیر پراید ..آخر شهناز ... آقایی گفت نصف راه ... گفت بپر نصف راه ... دورت بگردم. و من ؛خوشم آمد .. خنده لم داد؛ گوشه لبم .یک کم که گذشت؛ برگشت به من و آن آقای پشتی گفت:اینم نصف راه ... بفرمائید دورتان بگردم ... و من یک اسکناس ده تومانی دادم دستش با دعای خدا بهتون دلخوشی بده و عاقبتتان بخیر... ؛ و او خندید و گفت ... دورت بگردم م م.پراید که رفت ... دعا کردم نان و پنیر سفره اش کم نشود .... و فووت کردم تاکسی, پراید, زردی که ؛ حالم را خوش کرده بود. + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲ساعت 18:17 توسط |

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 16:52

یک حسی را ؛ روزگاری اگر جایی ؛ جا گذاشته باشی؛ انداخته باشی ؛ هر چی ! ... و سال ها بعد ؛پس, گردو خاک زمان ؛ دوباره برگردد ... داشته باشیش ... پیچ و تابش آشنا ... رفیق جیغ هایش باشی...؛ ویولونیاست؛ دم غروب آفتاب . ما آدم ها ..آهنگ های خودمان را داریم. آواها و آوازهای خودمان... زمزمههای ریز جوانی را... بی هیچ تعارفی ...وقتی مال خودمان باشد... می شویم همان. صورتی با اخم و لبخند ...ابروانی پیچ پیچ .. تاب و تاب ... شلوغ پلوغ ؛ لبی ..گاه آویزان ...گاه پر از نیش ..گاه هر چه که میخواهی ... آن وقت می شوی کودک سال های دوری که سال هاست رفته است. چرا هنوز هم همان بچهءرفته ایم؟چرا بزرگ نمی شویم؟ چرا قد نمی کشیم؟ چرا نمی شویم یک آرزوی دیگر؟ یک خواستنی ؛ بیشتر. حتیبستنی.چرا نمی شوم یک آدم دیگری که خیلی ها دوست دارند؟ چرا هنوز .. نغمه ها برایم غمگین هستند؟ و مناین همه عمیق... می فهمم چه می گویند.چرا این همه؛ با چراها هستم؟ چرا این همه را دارم؟ چرا یک چیزهاییبه گوشم عوض شده اند؟ حتی آهنگ ها ..دیگر آن آهنگ هایی نیستند که می شنیدم؟یعنی همه اینها؛ آغاز فصل هستند؟من چرا فصل های خودم را دوست دارم؟ چرا نمی خواهم آنها را از دست بدهم؟ چرا این همه دلتنگ بوم, شب های, تاریکم؟ این همه دلتنگی تا کجا؟ دلتنگی های ادمی را باد می برد و باد را؛ آدم . این همه ناموزونی از چیست؟ حتی جایت را که عوض می کنی ..راضی ات نمی کند.این صندلی نه؛ آن یکی.این خانه نه؛ آن خانه.حتی کتاب ها هم پشت ویترین؛ جذاب نیستند.چشمک هایشان ... مرده است. حتی آقا تقی ..آن تقی آقای خودم نیست.یعنی من هم برای صندلی و خانه و کتاب و آقا تقی ... عوض شده ام؟ ولی چرا ماه؛ همان ماه است؟ چرا از دیدنش سیر نمی شوم؟ چرا ستاره ها بیشترند؟ چرا این همه؛ شب

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 16:52

از دالان کوتاه خنک رد شدیم از حیاط کوچک ؛با حوض آبی اش ؛رد شدیم و لب, تنها پله, جلوی, در, چوبی, آبی رنگ؛ کفش هایمان را در آوردیم و داخل شدیم .خنکی پنکه ای به صورتمان خورد ... سرم را که بلند کردم ..خان دایی ایستاده بود مرا نگاه می کرد؛ و گوشه لب,پر چین و چروکش که مردانگی از آنمی بارید؛ لبخند.. جاخوش کرده بود.با مادرم حال و احوال پرسید و دست داد .. و آرام زد شانه اش ؛ و مادر ازشوخ برادر...لبخند پهنای صورتش را گرفت. خان دایی گوش مرا به شوخ پیچاند و سر خم کرد ..مرا بوسید. بوی تنباکو می داد خان دایی... بوی تنباکویدوست داشتنی قدیمی که آن سالهای دور ..مردهای کهنسال؛ داخل جعبه آهنی خوش فرم و دست ساخته ایمی ریختند و در مهمانی ها ..دور همی های مردانه..قهوه خانه ... یا مرگ کسی..در قبرستان ؛ فکورانه تنباکویش را میریختند لای, کاغذ سیگارش ...و با نوک زبان کاغذ را تر می کردند و با کبریت ؛ آتش می زدند ..و دودش راپوف میکردند هوا... و تا ته دود ... زل می زدند .دست انداختم دور گردن خان دایی و صورت مردانه و خط خطی اش را بوسیدم و او مرا چون جوجه های حیاطش... قلقلک داد و قاه قاه خندید و دستم را گرفت و برد تنبی. در, تنبی فقط وقتی باز می شد که مهمان از راه میرسید.آن اتاق تا وقتی مهمان بود ..مال مهمان بود .نوروز که می رسید ..اتاق دید و بازدیدها بود ..برای همینهمیشه خیلی تمیز و مرتب بود.آن سال های دور مهمان ها در خانه ها اتاق داشتند و حرمت مهمان آبرویصاحب خانه بود.هنوز درست و حسابی ننشسته بودیم که صدای بلند و قوی نرگس خانم زن دایی در حیاط پیچید.تادو پلک بزنم.. نرگس خانم پریده بود داخل اتاق ..و از سر شوق و شادی ... پرید آغوش مادرم که نیم خیزشده بود به پایش بایستد . جثه بزرگ نرگس خانم؛ مادر را هل داد عق

برچسب: نویسنده: نیکان خلیلی تاريخ: دوشنبه 2 مرداد 1402 ساعت: 16:52

صفحه بندی